بی نشان

عقاب و نهنگ
نویسنده : آزاد.م - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٤

چگونه عقابی باشم و از اوج بهراسم...چگونه نهنگی باشم و از موج بهراسم


comment نظرات ()
من
نویسنده : آزاد.م - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳

 

اگر روزی خدا را می دیدم از او می پرسیدم ...

چرا عشق که اینهمه جانکاه و دردناک است اینقدرطولانی

 

و طاقت فرسا و هوس که اینقدر شیرین و دلکش است اینقدر

 

کوتاه و زود گذر است


comment نظرات ()
سکوت قله ها
نویسنده : آزاد.م - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳

پیران،بادیه،بسیار

ااز،سکوت،قله،ها،گفتند،

اما،من،جز،به،

پرواز ی،بی،سرانجام،نمی،اندیشم


comment نظرات ()
آغاز رنج
نویسنده : آزاد.م - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳

روز اول...  نفس نمی کشیدم ، سال دوم جنگ بود ... بخش مراقبتهای ویژه نوزادان هم در کار نبود

همه چیز در دستان دکتر بود که با ضربه های ممتد بر پیکرم نفسم را برگرداند ...

همه چیز در ثانیه اتفاق می افتاد که بمانم یا بروم و راحت شوم ...

.

.

.

من ماندم

نمی دانم برای چه اما ماندم و رنجنامه ام را زیستم

از اول هم بچهء ناراحتی بودم و مایهء رنج روز و شبهای پدر و مادرم... همیشه گریه های

ممتد و دلخراش.

از رنجهای معمولم زیاد نمی گویم چون هر انسانی کم و بیش رنجهایی دارد. اما من رنج

نکشیدم من رنج را زندگی کردم , رنج مرا کشید و با خودش به هر جا برد.

و خدا گمشده ای بود که هرگز نفهمیدم کجای اینهمه رنج جا داشت، همیشه رد پاهایی

از او بر شنهای کویر تفتهء زندگی ام بود اما با هر تندبادی ردپاها هم گم می شدند.

 

 


comment نظرات ()
تفاله های گذشته
نویسنده : آزاد.م - ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳

ذهنم پر از تفاله های گذشته است

  آن کس که آمده هیچوقت نرفته است

  

حالا برای زیستن دو قلب لازم است 

قلبی که دوست بدارد و قلبی که خسته است

 

پر می کشد دلم اکنون در هوای تو 

افسوس دست بسته و پایم شکسته است

 

چون اسکناس کهنه می پیچم و پاره می شوم

 مسدود می شوم در حسابی که بسته است

 

 دیگر پرم ازین تعفن زیبای فانتزی

 درگیر انبساط حجمی شکسته است

 

 در اوج می رسم و ناگهان سقوط سخت

 چون قلب خسته ای که مشتاق سکته است

  

 دیگر تمام شد همه چیز گوشهWC

 حالا ببین که روح بلندم کجا نشسته است

 

25/2/93

 


comment نظرات ()
← صفحه بعد