بی نشان

....(قسمت سوم)
نویسنده : آزاد.م - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

بریده بریده گفتم

 

_راستش من می خواستم یه چیزی بگم

 

_خیلی خوبه کاملا راحت باش با من

 

_من دارم از شدت دستشویی می ترکم. اگه اجازه بدید چند لحظه برم و برگردم بعد مفصل با هم صحبت می کنیم.

 

حسابی ترش کرده بود اما خیلی مودبانه گفت

 

_خواهش می کنم من همینجا منتظرتون می مونم.

 

به سرعت بلند شدم و خودم را به دستشویی رساندم و در را پشت سرم رها کردم،به سرعت دکمهء شلوارم را باز کردم اما زیپم گیر کرده بود و باز نمی شد؛ در عرض چند ثانیه هر چه فحش بلد بودم از دهانم خارج شد و به یکباره احساس کردم حجم زیادی آب از بدنم بیرون پاشید و از بالا تا پایین شلوارم به راه افتاد.دیگر فایده ای نداشت و جریان چند دقیقه ای ادامه پیدا کرد،باورم نمی شد اینقدر طول بکشد.اما به هر صورت راحت شده بودم..

 

     با این شلوار هر کس که مرا می دید می فهمید چه خبر شده.ناگهان به یاد آن دختر افتادم به او گفته بودم برمی گردم اما با آن وضع و بوی چندش آوری که از شلوارم بلند می شد چگونه می توانستم.

 

     از پنجره نگاهی به بیرون انداختم بالای نیمکت درختی افراشته بود انگار سایه بان و نگهبان آن باشد،نیم رخ دختر کاملا معلوم بود ،تیپی امروزی اما ساده داشت ، با مظلومیتی که از چشمانش می بارید؛انگار سالها به انتظار دیدن او بودم. روزهایی که در هر گوشه به دنبال یک دوست می گشتم،در مترو در پارک در چت روم؛حالا که اینهمه به من نزدیک بود نمی توانستم به سراغش بروم. دوباره نگاهش کردم مشوش بود و لپهایش گل انداخته بودند.به ساعتش نگاهی کرد و بعد مستقیما به سمت من نگریست سرم را به سرعت دزدیدم؛ زیر لب فحش می دادم و بخت را لعنت می گفتم.

 

     چاره ای نبود نمی توانستم  پیش او بروم با سرخوردگی دستم را سمت در بردم که آن را باز کنم هیچ تصمیمی نداشتم اما می دانستم که باید بروم.اما در قفل شده بود، هر چه فشار دادم باز نشد؛نمی توانستم ضربات محکمی بزنم چون جلب توجه می کرد؛اگر آن دختر می آمد و در را باز می کرد نمی دانستم چه باید بکنم همانطور روی پاهایم نشستم ، باد ملایمی از پنجره می وزید که مدام شدید تر می شد.دستم را زیر چانه ام گذاشتم و چشمهایم را بستم.

 

     با صدای باز شدن در از خواب پریدم نمی دانستم چه مدت آنجا بودم ،آن دختر مقابلم ایستاده بود خودم را جمع کردم تا متوجه وضعم نشود دستم را روی شلوارم گذاشتم کاملا خشک شده بود با تردید بلند شدم وبه او لبخند ی زدم؛مردی از پشت سرش وارد دستشویی شد به سرعت دستش را گرفتم و از آنجا خارج شدیم مرد مبهوتانه خروج ما را دنبال کرد.

 

      اسمش را پرسیدم و اسمم را گفتم دستم را فشرد و گفت

 

      _بیژن بریم کافی شاپ

 

      با خنده گفتم

      _بریم ولی من فقط چای می خورم

 

 

 

                دیگر در مسجد باز شده بود و مترو از همیشه خلوت تر بود.

 

The End

 

 


comment نظرات ()
....(قسمت دوم)
نویسنده : آزاد.م - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

خواستم اهمیت ندهم،حالا در آستانهء در بودم و فقط چند ثانیه تا رهایی فاصله داشتم. سری از پنجرهء توالت بالا آمد

 

-آقا تو رو خدا نرو. من الان نیم ساعته اینجا گیر کردم و کسی نیومده در رو باز کنه

 

دلم سوخت،بیشتر از یکی دو دقیقه طول نمی کشید؛ دوباره برمی گشتم و با وجدان آسوده تر کارم را انجام می دادم.

 

با تردید وارد توالت زنانه شدم فقط سه تا در بود ،آخر ی را که بسته بود باز کردم دختری که از خجالت سرش را پایین انداخته بود؛ انتظار داشت حرف خاصی بزنم ولی فورا برگشتم تا به جایی که باید بروم،اما ناگهان زنی در مقابلم ظاهرشد.فقط چند ثانیه تا جیغ زدن فاصله داشت،یک زن میانسال،از آنهایی که از دردسر درست کردن لذت می برد؛اما ناگهان دست گرمی دستم را گرفت.

 

_ چیه خانم ؟ نامزدمه در توالت قفل شده بود اومده بود بازش کنه.

 

آنقدر حق به جانب بود که زن جیغش را خورد و مشغول آرایش صورتش شد.

 

روی یک نیمکت چوبی پشت به توالت نشسته بودیم.نیمکت کاملا سالم بود در حالی که سالها زیر آفتاب و باران و برف بود.اما برای من فقط توالت مهم بود.می خواستم فورا خداحافظی کنم و بروم اما وراجی های دختر میخکوبم کرده بود.

 

_ شما فکر می کنید چرا من گیر کرده بودم.فقط به خاطر این آدمهای مردم آزار،اما دیگه اصلا مهم نیست شما هم همه چیز رو فراموش کنید البته من از آدمهای فراموشکار اصلا خوشم نمیاد مخصوصا پسرایی که با دخترا آشنا می شن با احساساتشون بازی می کنن و بعد می رن و همه چیز رو فراموش می کنن. راستی شما که از این پسرها نیستید.

 

در حالی که دستم روی شکمم بود سرم را تکان می دادم.

 

_ البته فکر نکنید من از اون دخترهایی هستم که هر پیشنهادی رو قبول کنم؛آره هر کی بهم شماره بده می گیرم چون بی ادبیه آدم دست کسی رو رد کنه اینجوری طرف عقده ای می شه اما اصلا زنگ نمی زنم تو خونه یه جعبه پر از شماره تلفن دارم فقط به دوستام نشون می دم که بدونن من چقدر خاطرخواه دارم.راستی شما هیچوقت به دخترا شماره دادین؟ اصلا موبایل دارید؟ شماره تون رنده؟ گوشی تون چیه؟

 

همینطور یک بند حرف می زدو من فقط سرم را تکان می دادم.

 

_ یه بار یه پسری خیلی پیله شده بود،بالاخره قبول کردم ببینمش اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود دستم رو گرفت فهمیدم خیلی بی جنبه هست.منم ولش کردم. راستی شما که از این بی جنبه بازی ها در نمیارید؟

 

البته راستش رو بخواید به نظر پسر مثبت و آرومیمی رسید ولی فکر نکنید به همین راحتی قبول می کنم باهاتون دوست بشم بستگی داره چقدر علاقه تون رو بهم نشون بدید.

 

مطمئن بودم اگر یک دقیقهء دیگه بشینم مثانه ام منفجر می شود

 


                                                   .......

 

ادامه دارد...


comment نظرات ()
....(قسمت اول)
نویسنده : آزاد.م - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

به محض باز شدن درهای مترو موج جمعیت بیرون ریخت و من سراسیمه به سمت در

 

 خروجی می دویدم. با خود فکر کردم باید ایستگاه به آن بزرگی توالت داشته باشد؛ به سمت

 

باجهء بلیت رفتم  و از بلیت فروش پرسیدم ؛ با پوز خندی سرش را با لا آورد.

 

 

در آن لحظات هیچ چیز به اندازهء یک توالت برایم مهم نبود،داشتم می ترکیدم،حاضر بودم هر

 

 چیزی که داشتم بدهم و فقط جایی باشد که بتوانم خودم را راحت کنم .همیشه قبل از آنکه از

 

خانه بیرون بیایم مادرم می گفت زیاد چای نخورم اما از چای هم نمی شد گذشت.

 

 

از دور گلدسته های مسجدی معلوم بود و"هرمسجدی توالتی داشت".به سرعت خودم را به

 

 آنجا رساندم اما با زنجیر کلفتی در آن را قفل کرده بودند انگارا گنج قارون نگهداری می

 

کردند.

 

هوا سرد بود و حس می کردم دارم ازدرون یخ می زنم؛از پشت یک درخت صدای زنی

 

 می آمد که به بچه اش می گفت : ـ جیش کن مامان،باریکلا  و بعد جریان باریکی به راه افتاد

 

 و بخار از آن بلند شد و بعد بچه ای که دوان دوان می خندید و دور میشد. اما من بیشتر توی

 

خودم فرو می رفتم ؛ دست درجیب این پا و آن پا می کردم؛بالاخره تصمیم گرفتم پشت همان

 

درخت قضیه را تمام کنم ، نهایتا چند نفرغریبه مرا می دیدند،بعضی می خندیدن و بعضی

 

تاسف می خوردند و خیلی زود هم فراموش می کردند. به درخت تکیه داده بودم تا کوچه کمی

 

خلوت شود. پسر جوانی از مقابلم رد شد که با تلفن همراه حرف می زد:

 

 

ــ بشین توی پارک دو دقیقهء دیگه اونجام ،ا لان تو کوچهء کناری ام.

 

باشنیدن پارک انگار جان دوباره ای گرفتم "هر پارکی توالتی داشت". با پارک بیشتر از مسجد

 

مانوس بودم پس شاید پارک نا امیدم نمی کرد.پشت سر آن پسر راه افتادم و همینطور که گفته

 

بود به پارک رسیدم.پارک چندان بزرگی نبودزیبا وپازدرخت نبود وسایل و اسباب بازیهایش

 

 

 قدیمی بودند؛ اما به هرصورت پارک بود و توالتی در گوشه اش داشت که قفل

 

نبود. اما همینکه به آستانهء دررسیدم صدایی زنانه توجهم را جلب کرد.

 

_ آقا می شه این در رو باز کنید من اینجا گیر کردم.  ... 

 

.... ادامه دارد

 


comment نظرات ()
آدم برفــــــــــــــــــی
نویسنده : آزاد.م - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥

دور شده بود،با مترویی از این حوالی

دیگر هیچ آسانسوری را تحویل نمی گرفت

تنه اش خورده بود به آدم برفی ها وُ

                                              چند ماشین برف روب

که محترمانه از رویش رد شده بودند

 

روی لنز هر دختر که ؛ها؛ می کرد
                                                 بخار می گرفت وُ

             یک قلب می کشید وُ

ماشین برف روبی ....

که در به در عاشقش شده بود

<-------------------

(( در ارتباطی نامشکوک ،
                                     در چت رومی ســــــرد

زاده شد

و هنگامی در تلکابین توچال حس کرد بالغ شده است،

توانست تفی غلیظ بیندازد
                                      روی زندگی

خودش را جایی حوالی تجریش گم کرده بود

همانجایی که قبلا آزادانه جیش می کرد

و انجماد کوچه را می شکست

و تمام دختر های محله برایش کف می زدند))

.
.
.
و در نسخهء جدید فیلم

عشق معنای چندانی نداشت

و زمستان گذشته بود وُ

                                     آدم برفی سستی

که هیچ برف روبی ...
                                از رویش رد نمی شد

========================================================

امروز(17 بهمن) 2000 اُمین بی نشان در طول تقریبا یک سال از بی نشانکده دیدن کرد شاید این تعداد، بازدید هفتگی یا روزانه برخی وبلاگ ها باشد ولی یرای من مایهء افتخاریست که دوستان اینگونه و حتی در حد یک نگاه گذرا نشانی از ما می گیرند.

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند                                              گر تو نمی​پسندی تغییر کن قضا را

 

 

 


comment نظرات ()