بی نشان

آدم برفی ۲
نویسنده : آزاد.م - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

سلامی به گرمای دلهای سرمازده...

چیزی نمانده تا یک سالگی آدم برفی که بیوگرافیش را می توانید در(( آدم برفی(۱) ))بخوانید ...

در انتظار نظراتتون هستم اگر چه مدتهاست کسی از کوی بی نشانی گذر نکرده

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

فرقی نمی کند

 

برف بیاید

 

یا باران

 

می خواهم اینجا بنشینم، به تو فکر کنم

 

...

 

سردم نیست

 

خسته نمی شوم

 

دلم نمی شکند...

 

آتشی نمی افروزم

 

یا به خود نمی گویم :"باید رفت"

 

بعد از تو دیگر هیچ چیز گرمم نمی کند

 

حتی کرسی مادربزرگ

 

حتی شوفاژ خانه پدری

 

و نه حتی نیروگاه هسته ای

 

...

 

وقتی تو نباشی

 

چه برف بیاید ، چه باران

 

و چه آفتاب...

 

من می نشینم به رود خشک نگاه می کنم

 

سیلابی که در خانه ام جاری کردی

 

...

 

تو آفتاب من بودی و ماندی

 

و من از آسمان نگاهت غروب کردم

 

و به رود خشک رسیدم

 

و نارنج ها دیگر بهار نکردند

 

و مرغان دریایی سرگردان از آسمان کویر گذشتند

 

و آدم برفی گریانی که پیوسته از خود می پرسید

 

" وقتی تو نباشی

 

چه فرق می کند

 

برف بیاید

 

یا باران

 

یا آفتاب "

 

...

 

من کنار رود خشک می نشینم و به بهار فکر می کنم.

 


comment نظرات ()
از روزگار ...
نویسنده : آزاد.م - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦

من زندگی را دوست دارم

 

ولی از زندگی دوباره می ترسم

 

دین را دوست دارم

 

ولی از کشیشها می ترسم

 

قانون را دوست دارم

 

ولی از پاسبانها می ترسم

 

عشق را دوست دارم

 

ولی از زنها می ترسم

 

کودکان را دوست دارم

 

ولی از آینه می ترسم

 

سلام را دوست دارم

 

ولی از زبانم می ترسم

 

من می ترسم از « هستم »

 

این چنین می گذرد روز و روزگار من

 

من روز را دوست دارم

 

ولی از روزگار می ترسم

 

                                      حسین پناهی

                                                     ( نقل مطلب از وبلاگ  چله نشین )


comment نظرات ()