بی نشان

کنار رود نشستم و گریستم
نویسنده : آزاد.م - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

نشستم و گریستم . بنا به افسانه ، هرچه در آب های این رود بیفتد ، برگ، حشره ، پر پرندگان، در بستر رود سنگ می شود؛ آه ، کاش می توانستم  قلبم را از سینه بیرون بکشم و در این آب بیندازم ، بعد دیگر نه دردی هست و نه اندوهی و نه خاطره ای؛ کنار رود  نشستم و گریستم .

 به خاطرسرمای زمستان ، اشک ها را بر چهره ام احساس می کردم ،   و اشک ها با آب های یخ زده ای می آمیخت که پیش رویم جاری بود .
 
جایی ، این رود به رود دیگری می پیوندد ، بعد به رودی دیگر ، تا این که  دور از چشم ها و قلب من تمامی این آب ها به دریا برسند . باشد که اشک هایم ، همین گونه تا دور دست ها جاری شوند ، تا عشقم هرگز نداند که روزی به خاطر او گریسته ام . باشد که اشک هایم تا دوردست ها بروند ، وسپس رود  را از یاد ببرم  و  مه  و راههایی را که با هم پیمودیم . راهها ، کوهها و دشت های رویاهایم  را از یاد می برم  رویاهایی که مال من بودند ، رویاهایی که نمی شناختم . لحظه جادویی ام را به خاطر می سپارم ، همان دمی را که در آن یک  " بله " یا یک " نه " می تواند سراسر هستی مان را دگرگون کند . بسیار دور به نظر می رسد و با این وجود از آن لحظه که عشقم را دیدم تا زمانی که از دستش دادم ، زمان کوتاهی طول کشید .
این داستان را در کنار رود  نوشتم . دست های یخ زده ... پاهای خواب رفته ... و مدام باید دست از کار بکشم .
گفت : (( سعی کن زندگی کنی . خاطره مال پیرمردها و پیرزن ها است ((
شاید عشق پیش از هنگام پیرمان می کند ، و هنگامی جوانی را به ما باز می گرداند که دیگر دوران جوانی  گذشته ، اما چگونه آن لحظه ها را به یاد نیاورم ؟
برای همین می نویسم تا اندوه را به دلتنگی ، و تنهایی را به خاطره تبدیل کنم . چرا که ، وقتی گفتن این داستان را برای   خودم تمام کنم ، می توانم آن را در رود بیندازم. آب ها می توانند آن چه را که آتش نوشته ، خاموش کنند.

همه داستان های عاشقانه یکسانند

____________________________________________________

با تصرف و تلخیص از  (( کنار رود پیدرا نشستم و گریستم))  اثر پائولو کوئلیو

 

 


comment نظرات ()