بی نشان

دیوار های مرز
نویسنده : آزاد.م - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤

((از این مطلب به بعد قصد دارم چند شعر کمیاب از فروغ را در وبلاگ بنویسم،این اشعار یا در کتابهای جدید چاپ نمی شود یا کتابهایی که پس از چاپ به سرعت جمع شده است و یا دارای سانسورهای زیادی ست.
شعر دیوارهای مرز از قوی ترین کارهای فروغ است امیدوارم شما هم نظر مرا داشته باشید))

 

            ***

اکنون  دوباره در شب خاموش

قد می کشند همچو گیاهان

دیوارهای حایل,دیوارهای مرز

تا پاسدار مزرعهء عشق من شوند

 

اکنو ن دوباره همهمه های پلید شهر

چون گلهء مشوش ماهی ها

از ظلمت کرانهء من کوچ می کنند

اکنون دوباره پنجره ها خود را

در لذت تماس عطرهای پراکنده باز می یابند

اکنون درخت ها همه در باغ خفته پوست می اندازند

و خاک با هزاران منفذ

ذرات گیج ماه را به درون می کشد

                         ##                                       

اکنون

نزدیک تر بیا

 و گوش کن

به ضربه های مضطرب عشق

که پخش می شود

 چون تام تام طبل سیاهان

 در هوهوی قبیلهء اندامهای من

 

من حس می کنم

من می دانم

که لحظهء نماز کدامین لحظه است

 

اکنون ستاره ها همه با هم همخوابه می شوند

من در پناه  شب

از انتهای هر چه نسیم است می ورزم

من در پناه شب دیوانه وار فرو می ریزم

با گیسوان سنگینم در دستهای تو

و هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را


 

با من بیا با من به آن ستاره بیا

به آن ستاره ای که هزاران هزار سال

از انجماد خاک  و مقیاسهای پوچ زمین دور ست

و هیچ کس در آنجا از روشنی نمی ترسد

 

من در جزیره های سرگردان به روی آب نفس می کشم

من

در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم

که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد

با من رجوع کن با من رجوع کن

به ابتدای جسم

به مرکز معطر یک نطفه

به لحظه ای که از تو آفریده شدم

با من رحوع کن

من ناتمام مانده ام از تو

 

اکنون کبوتران

در قله های پستانهایم

پرواز می کنند

 اکنون میان پیلهء لبهایم

پروانه های بوسه در اندیشهء گریز فرو رفته اند

اکنون محراب جسم من آمادهء عبادت عشق است

 

با من رجوع کن

من ناتوانم از گفتن

زیرا که دوستت می دارم

زیرا که ((دوستت می دارم)) حرفی ست

که از جهان بیهدگی ها

و کهنه ها و مکررها می آید

با من رجوع کن

من ناتوانم از گفتن

 

بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم

بگذار پر شوم

از قطره های کوچک باران

از قلب های رشد نکرده

از حجم کودکان به دنیا نیامده

بگذار پر شوم

شاید که عشق من

گهوارهء تولد عیسای دیگری باشد

 


comment نظرات ()