آغاز رنج

روز اول...  نفس نمی کشیدم ، سال دوم جنگ بود ... بخش مراقبتهای ویژه نوزادان هم در کار نبود

همه چیز در دستان دکتر بود که با ضربه های ممتد بر پیکرم نفسم را برگرداند ...

همه چیز در ثانیه اتفاق می افتاد که بمانم یا بروم و راحت شوم ...

.

.

.

من ماندم

نمی دانم برای چه اما ماندم و رنجنامه ام را زیستم

از اول هم بچهء ناراحتی بودم و مایهء رنج روز و شبهای پدر و مادرم... همیشه گریه های

ممتد و دلخراش.

از رنجهای معمولم زیاد نمی گویم چون هر انسانی کم و بیش رنجهایی دارد. اما من رنج

نکشیدم من رنج را زندگی کردم , رنج مرا کشید و با خودش به هر جا برد.

و خدا گمشده ای بود که هرگز نفهمیدم کجای اینهمه رنج جا داشت، همیشه رد پاهایی

از او بر شنهای کویر تفتهء زندگی ام بود اما با هر تندبادی ردپاها هم گم می شدند.

 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید