Let me be traceless

چه سود از آنکه نشانی بگذاری و کسی سراغی نگیرد و نشانی نجوید

چه سود جز حسرت و آه که بی نشان باشی و جویای نام

اکنون که می نگرم به زندگی و به روزگار... می بینم ایم من نبودم

که بر زندگی تسلط داشتم این روزگار بود که ما را زیست، و ما

جز شاهدانی ستم کش نبودیم و نخواستیم که جز این باشیم ... سختی

کشیدیم وحرکت کردیم اما تلاش سودمندی نکردیم، مثل جویباری که

 به شوره زار وارد شود هرز رفتیم و به گل نشستیم...

گلزارها و گندمزارها نصیب دیگری شد و نصیب ما شن زارها و

خارزارها بود.

وقت کاشت خوابیدیم و وقت داشت چرخیدیم و وقت برداشت دستهامان

ماند خالی...

عشقمان نصیب دیگری شد وآرزوهامان را دیگران به ارث بردند و

سختی های زندگی را ما کشیدیم و خوشی هایش را دیگران کردند.

پس چه سود که نشانی بگذارم ... بگذار بی نشان باشم و بی نشان

بمیرم . شاید در ملک بی نشانی به کامی برسم...

/ 0 نظر / 5 بازدید