آخرین روز در زندان سکندر

 

"خدا بزرگ هست ولی خوب، به دل همه هم نمی تونه باشه"

این حرف رییس منو به فکر فرو برد همونطور که من دعا می کردم بیفتم تو یک شعبه

درجه یک اکثر تحویلدارهای دیگه هم همین دعا رو می کردن و خیلی ها نذر و نیاز

می کردن و حالا خدا این وسط باید به دل کی باشه ،پس تکلیف این همه شعبه

درجه پایین چی میشه اونها کارمند و تحویلدار نمی خوان؟

اما هرچی که بود صبح ساعت ۵ بیدار شدن و روزانه ١۵٠ کیلومتر رفتن و برگشتن

تموم شد.

روز آخری عجیب بود مثل همهء روزهای آخر...طی طریق به شهری که مطمئنم

ایمشم نشنیدید" هرابال "

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

ساعت7 صبح : سیستم سپهر قطع بود... با چند شعبه دیگه هم تماس گرفتیم و همه

جا قطع بود؛

ساعت 9 :برق قطع شد

ساعت 10:آب قطع شد

حالا چقدر برای ملت باید توضیح بدی که سیستم قعطه و اصلا معلوم نیست وصل شه؛

آخه اکثر این آدمایی که هنوز سواد خوندن و نوشتن ندارن و با مهرو انگشت از حسابشون

برداشت می کنن چمیدونن "سیستم" چیه!مثلا شاید فکر کنن 1 چیزی هست تو مایهء

...

حالا از اینا گذشته ساعت 1 که می خوای حساب و بگیری و 20میلیون پول میریزن

سرت که بشمر... همکارتم اختلاف داره و مثل زیگیل چسبیده بهت که براش پیداش

کنی ...

امروزم پایان ماه هست و کلی کار ریخته ...

از مرکز زنگ می زنن که باید 1 فلاپی و نصب کنید حالا کی می تونه با بنزین لیتری

700تومن 120 کیلومتر راه بیاد 1 فلاپی بیاره؟!!(این سوالو باید سردار رویانیان جواب

بده!)

آخر 1 بابایی پیدا می شه که مسیرش اینجاست و فلاپی رو میاره ..

حالا ساعت 5/5 که راه بیفتی 7 می رسی به خونه و همه چیز تموم میشه!

 

خدا اگه به دل همه نتونه باشه من به دل خدا می تونم باشم

/ 3 نظر / 9 بازدید
شهین غمگسار

جالب بود.... من تو دیگه تنها نیستیم چون که خدا با نشسته چایی می نوشه سبز باشی و همیشگی

اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره قانون اشا( یکی از اصول دین زرتشت) نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید. با تشکر از شما دوست عزیز[گل]