....(قسمت دوم)

خواستم اهمیت ندهم،حالا در آستانهء در بودم و فقط چند ثانیه تا رهایی فاصله داشتم. سری از پنجرهء توالت بالا آمد

 

-آقا تو رو خدا نرو. من الان نیم ساعته اینجا گیر کردم و کسی نیومده در رو باز کنه

 

دلم سوخت،بیشتر از یکی دو دقیقه طول نمی کشید؛ دوباره برمی گشتم و با وجدان آسوده تر کارم را انجام می دادم.

 

با تردید وارد توالت زنانه شدم فقط سه تا در بود ،آخر ی را که بسته بود باز کردم دختری که از خجالت سرش را پایین انداخته بود؛ انتظار داشت حرف خاصی بزنم ولی فورا برگشتم تا به جایی که باید بروم،اما ناگهان زنی در مقابلم ظاهرشد.فقط چند ثانیه تا جیغ زدن فاصله داشت،یک زن میانسال،از آنهایی که از دردسر درست کردن لذت می برد؛اما ناگهان دست گرمی دستم را گرفت.

 

_ چیه خانم ؟ نامزدمه در توالت قفل شده بود اومده بود بازش کنه.

 

آنقدر حق به جانب بود که زن جیغش را خورد و مشغول آرایش صورتش شد.

 

روی یک نیمکت چوبی پشت به توالت نشسته بودیم.نیمکت کاملا سالم بود در حالی که سالها زیر آفتاب و باران و برف بود.اما برای من فقط توالت مهم بود.می خواستم فورا خداحافظی کنم و بروم اما وراجی های دختر میخکوبم کرده بود.

 

_ شما فکر می کنید چرا من گیر کرده بودم.فقط به خاطر این آدمهای مردم آزار،اما دیگه اصلا مهم نیست شما هم همه چیز رو فراموش کنید البته من از آدمهای فراموشکار اصلا خوشم نمیاد مخصوصا پسرایی که با دخترا آشنا می شن با احساساتشون بازی می کنن و بعد می رن و همه چیز رو فراموش می کنن. راستی شما که از این پسرها نیستید.

 

در حالی که دستم روی شکمم بود سرم را تکان می دادم.

 

_ البته فکر نکنید من از اون دخترهایی هستم که هر پیشنهادی رو قبول کنم؛آره هر کی بهم شماره بده می گیرم چون بی ادبیه آدم دست کسی رو رد کنه اینجوری طرف عقده ای می شه اما اصلا زنگ نمی زنم تو خونه یه جعبه پر از شماره تلفن دارم فقط به دوستام نشون می دم که بدونن من چقدر خاطرخواه دارم.راستی شما هیچوقت به دخترا شماره دادین؟ اصلا موبایل دارید؟ شماره تون رنده؟ گوشی تون چیه؟

 

همینطور یک بند حرف می زدو من فقط سرم را تکان می دادم.

 

_ یه بار یه پسری خیلی پیله شده بود،بالاخره قبول کردم ببینمش اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود دستم رو گرفت فهمیدم خیلی بی جنبه هست.منم ولش کردم. راستی شما که از این بی جنبه بازی ها در نمیارید؟

 

البته راستش رو بخواید به نظر پسر مثبت و آرومیمی رسید ولی فکر نکنید به همین راحتی قبول می کنم باهاتون دوست بشم بستگی داره چقدر علاقه تون رو بهم نشون بدید.

 

مطمئن بودم اگر یک دقیقهء دیگه بشینم مثانه ام منفجر می شود

 


                                                   .......

 

ادامه دارد...

/ 3 نظر / 30 بازدید
احسان

نوشته هات قشنگ بودن.....به من هم سر بزن....خوشحال ميشم..... فعلا....بای.....

امير خالقی

س / ل / ا / م خواندمت به خون هايم جاری که جريان دارد زندگی مثل زنجيرهای چرخ چرخ چرخ نه مال بچگی نيست چرخهای زره پوش لعنتی چه می کند با خانه های گلی / درود

متهم

سلام وبلاگ قشنگي داري. اميدوارم موفق باشي خوش بحالت، نه بخاطر قشنگي وبلاگت خوش بحالت، نه بخاطر زنده بودنت خوش بحالت، بخاطر آزاد بودنت بدا بحالم، چون فقط تا چند روز ديگه آزادم! اميدوارم که تو اين مدت کمي که مي تونم به وبلاگم سر بزنم، شما رو هم ببينم. در ضمن خوشحال مي شم که با هم تبادل لينک کنيم به اميد ديدار، اي انسان آزاد