کتیبهء عشق

 

حالا برای تو می خواند

حالا برای تو می گوید

حالا برای تو می رود
                    به درک

هیچوقت نگو به خاطر غرور لعنتیش

...که نبود

برای معشوقه های هرزه اش

...که نداشت
            هیچکس

جز خودش و تورا

که مثل خدایان می پرستید،

بی تفاویت را

طرح هنرمندانهء صورتت

<< نقش برجستهء باستانی یک عشق >>

همین

و نگو چرا

لااقل تو یکی نپرس

همین

<< باید برای تو می میرد >>

در پیچاپیچ عادتی که نبود

یا فردای تکرار لذتی که نخواست

دوست داشت عاشق تو باشد

       که نشد...

بلند شد ،
       فرار کرد

مبادا چشمهای لعنتیش گند بزند

 

/ 6 نظر / 14 بازدید
پردیس

سلام... قلمت به راه... چه زيبا می نويسی...

f khatami

سلام قشنگ می نويسی ..................... بيا تبادل لينک ................. به منم سر بزن......................باييييييييييی

سيد مهدي موسوي

با مطلبی تحت عنوان «آخر بازی» و کلی لینک و مطلب به روزم... حتما سر بزنید!!

queenrain

سلام. با يه کار جديد به روزم. و سر بزنين

shima mazhary

سلام . سال نو مبارک . شعرتون هم خيلی جالب بود.موفق باشيد..............