....(قسمت اول)

به محض باز شدن درهای مترو موج جمعیت بیرون ریخت و من سراسیمه به سمت در

 

 خروجی می دویدم. با خود فکر کردم باید ایستگاه به آن بزرگی توالت داشته باشد؛ به سمت

 

باجهء بلیت رفتم  و از بلیت فروش پرسیدم ؛ با پوز خندی سرش را با لا آورد.

 

 

در آن لحظات هیچ چیز به اندازهء یک توالت برایم مهم نبود،داشتم می ترکیدم،حاضر بودم هر

 

 چیزی که داشتم بدهم و فقط جایی باشد که بتوانم خودم را راحت کنم .همیشه قبل از آنکه از

 

خانه بیرون بیایم مادرم می گفت زیاد چای نخورم اما از چای هم نمی شد گذشت.

 

 

از دور گلدسته های مسجدی معلوم بود و"هرمسجدی توالتی داشت".به سرعت خودم را به

 

 آنجا رساندم اما با زنجیر کلفتی در آن را قفل کرده بودند انگارا گنج قارون نگهداری می

 

کردند.

 

هوا سرد بود و حس می کردم دارم ازدرون یخ می زنم؛از پشت یک درخت صدای زنی

 

 می آمد که به بچه اش می گفت : ـ جیش کن مامان،باریکلا  و بعد جریان باریکی به راه افتاد

 

 و بخار از آن بلند شد و بعد بچه ای که دوان دوان می خندید و دور میشد. اما من بیشتر توی

 

خودم فرو می رفتم ؛ دست درجیب این پا و آن پا می کردم؛بالاخره تصمیم گرفتم پشت همان

 

درخت قضیه را تمام کنم ، نهایتا چند نفرغریبه مرا می دیدند،بعضی می خندیدن و بعضی

 

تاسف می خوردند و خیلی زود هم فراموش می کردند. به درخت تکیه داده بودم تا کوچه کمی

 

خلوت شود. پسر جوانی از مقابلم رد شد که با تلفن همراه حرف می زد:

 

 

ــ بشین توی پارک دو دقیقهء دیگه اونجام ،ا لان تو کوچهء کناری ام.

 

باشنیدن پارک انگار جان دوباره ای گرفتم "هر پارکی توالتی داشت". با پارک بیشتر از مسجد

 

مانوس بودم پس شاید پارک نا امیدم نمی کرد.پشت سر آن پسر راه افتادم و همینطور که گفته

 

بود به پارک رسیدم.پارک چندان بزرگی نبودزیبا وپازدرخت نبود وسایل و اسباب بازیهایش

 

 

 قدیمی بودند؛ اما به هرصورت پارک بود و توالتی در گوشه اش داشت که قفل

 

نبود. اما همینکه به آستانهء دررسیدم صدایی زنانه توجهم را جلب کرد.

 

_ آقا می شه این در رو باز کنید من اینجا گیر کردم.  ... 

 

.... ادامه دارد

 

/ 5 نظر / 15 بازدید
مهدی

سلام . خوبين ؟ بار اولمه ميام اينجا .... خوشحال شدم بهت سر زدم ..... اميدوارم بتونيم به کمک هم وبلاگهای بهتر و بهتری داشته باشيم . آسمونی باشی و شاد شاد ... فعلا ... يا حق ... مهدی

محمد

درود بر تو ...من نيز ؛نه هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوی دهليزش به اميد دريچه ای دلبسته بودم...؛ بدرود.

بی نشان۲

سلام .قسمت اول که خوب بود بی صبرانه منتظر قسمتهای بعدی هستم.موفق باشی

کامی

بايد ادامه داستان را ببينيم که چطور تمومش ميکنی

بهروز

ادامه بده سايت ما رو هم ببين