این روزهای لعنتی

 

٢-٣ ساعتی نیمه خواب بودم ... دقیقا تو ذهنمه چه خوابی می دیدم،

متروی شیراز راه افتاده بود ... یک متروی شیر تو شیر خر تو خر ....

بالاخره ساعت زنگ زدو با هزار کش و قوس بلند شدم ... چند تا فحش نثار بدخواهان و ظالمان...

امروز نتایج ارشدو تو سایت میدن ....

دیشب شب قدر بود و ما کلی زور زدیم که تا ساعت ١ بیدار بمونیم....

شب قدرمونم مثل ماه رمضونمون که فقط ٢ روزشو روزه گرفتیم ...

رفتم بانک ، فوجی از جمعیت پشت در بانک بود... می خواستن مارو بزنن!

"چرا ساعت ٩ باز می کنید؟ مگه کارمند بانک آدمه که بره احیا و حالا دیر بیاد؟"

نشستیم پشت باجه و سیل جمعیت و صف های طولانی

یکی پولش کمه ، یکی پیره سواد نداره ... یکی بچش دانشجو

نمی تونی حتی ١ دستشویی بری ... صدای مردم بالا میره

"کون لق همتون ... دارم می ترکم "

بذارید ارشد قبول شم میرم از دست همتون خلاص میشم!

وقت تموم می شه

دیگه از گشنگی و تشنگی داری هلاک میشی

همه بانکا تا ١ بازن بانک شما تا ٢ : بانک مشتری مدار!

رفتم توی سایت ... نوشته نتایج عصر میاد

حالا رییس گیر میده "باید وایسید کارای اضافه رو انجام بدید! بدون اضافه کاری!

واسه رییس کاری پیش میاد میگه بریم .... عجله داره  نمی تونم سایتو ببینم...

عیبی نداره میرم خونه می بینم بعدشم میرم از تحقیقم پرینت میگیرم واسه مصاحبه

"حتما قبولم"

میرم خونه

سایتو باز می کنم

اعلام نتایج

"شما نمره قبولی را کسب نکرده اید"

تو میای .... خندونی مثل همیشه ...

من ...

فقط معذرت می خوام که عنقم ....

درکم می کنی ....

 

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی نشان ( خودم)

مرسی از بهار که حتی برای چند لحظه به زندگی من سری زد... شعرام که عوض شده مثل خودم که پوک تر شدم ... فکر کنم شما هستید که تغییر نکردید و همون دختر صحرای صاف و ساده همیشه هستید .

پژمان‌الماسی‌نیا

باغ در باد گم شده... از دروازه‌ی باغ می‌گذرم با گلوی سوخته خود را می‌سپارم به باد. . . . . . ● نگاه منصور خورشیدی به سه کتاب پژمان الماسی‌نیا (89-1386) ● دعوت به مراسم خوانش "تقویم عقربه‌دار ماه‌های بهار" / 3

محدثه حسینی

سلام/ ولابلا با داستان "سالاد کاهو" به روزم شد منتظر نظرات خوب شما هستم روزهاتون آلبالویی! . . . محدثه/9 ساله/تهران

بهار

سبزی که تو وبلاگتون استفاده کردید رنگ زندگیه نه پوچی و پوکی...[لبخند] مشکی هم جلوه سبز دو چندان کرده از ترکیبش خیلی خوشم اومد من ازدواج کردم شما چطور؟

بی نشان ( خودم)

سبز انتخاب پرشین بلاگه... امیدوارم خوشبخت باشید.. لطفا پیامهای شخصی رو به صورت خصوصی ارسال کنید و ایمیل تون رو هم بنویسید. با اجازه من نظر اولتون رو پاک کردم . چون من یک بی نشانم ...[لبخند]

محدثه حسینی

دوست عزیزم سلام من باز هم آمدم البته با خاطره ی اول مهر اگر برایت جالب است حتما خاطره ام را بخوان در ولابلا منتظرتان هستم محدثه/9ساله/تهران

mehrdad fallah

جالب بود رفیق ... یک خواندیدنی تازه در هواخوری ! درازتر از اتوبوس های مرده رسان می گریخت و من نگران اوی بالاخانه نشینم بودم .. .. .. بودم که نمی توانستم سفر به شما کنم

مهر

عادل ، البته شاعر است ! برای خوابینش این خواندیدنی نو ، به "هواخوری" بیایید ! برخی معتقدند که شاعر و شعرش در این دور و زمانه واقعیت ندارند . شاید چنین باشد ، ولی من می گویم "واقعیت" ( چیزی که رسانه بر می سازدش ) ، خود فقدان حضور شعر است و به همین دلیل ، واقعیتِ این روزگار نمی تواند "واقعی" باشد . پس این بستر که روزمرگی در آن جریانی تند و پر شتاب دارد ، به واقع نمی تواند هستی انسانی را به درستی برتابد و از این منظر ، شاعر حق دارد چنین متنی را متنی حاشیه ای بداند و از آن سو ، حاشیه ای را که در زیر و کنار و جوار این جریان و آن بستر در خودش می تپد و معنایی پر رنگ به هستی آدمی می بخشد ، در حقیقت ، متن واقعی عصر و زمانه ی ما بنامد ... .. .. .. پس حجت شاعر حرف ندارد / اگر که کلام را از عاطفه برگ می دهد ...

یاسمین حشدری

کمی نزدیک تر بیا این جام را که سر بکشم بار آخرم نیست که شروع بازی های کودکانه ام را مرور می کنم...

فاطمه اختصاری

بعد از مدت ها نبودن اینبار آمده ام تا بیشتر از اینها در کنار هم باشیم... سوغاتی این روزهای دوری آدرسی برای دانلود رایگان مجموعه «یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها»ست منتظرتان هستم با دو تا شعر و کلی خبر و لینک خوب و غم های مشترکمان که هرگز تمام نخواهد شد هرگز...